من ی دختر ۲۲ ساله هستم و در رشته ژنتیک دارم درس میخونم اما رشتمو دوست ندارم و مجبور شدم بیام این رشته چون چیز دیگه ای نیاوردم و میخوام از لیسانس به پزشکی آزمون بدم و یا راه حل های دیگه ای برای ورود به رشته مورد علاقم پزشکی ، به طور کلی تو محیط پر از تنشی از کودکی قرار گرفتم و رفته رفته این محیط تبدیل شده به آزار من، یعنی الان که بزرگ شدم و برادرم باعث و بانیشه هر روز و هر لحظه دعوا داره ، با خودش با محیط بیرونش و اصلا راضی نمیشه بره پیش دکتر و همونقدر که داره به ما آسیب میزنه خودشم آسیب میبینه ولی متوجه نیست ، ی پسر ۲۵ ساله که بیکاره و مه دنبال درسه فقط لیسانس گرفته و دنبال هیچکاری نیست منتظره از آسمون براش کارمندی درست بشه، خیلی پرخاشگره و درکنار اینکه دعوا و سر صدا داره خیلی جاها دست روم بلند میکنه و میزنه و واقعا ازش متنفر شدم، نمیتونم بگم دلم براش میسوزه چون از ی جایی به بعد خودش باید انتخاب کنه که این شیوه و روش درست نیست که پیش میبره و نیاز داره بره پیش تراپیست و درمان بشه، همونطور که من انتخاب کردم الان میرم پیش تراپیست ، واقعا خانوادم در حقش ظلم کردن چون آگاه نبودن چگونه بچه تربیت کنن ولی این وسط من دارم آسیب میبینم، آقا وقتی خودش تو خونه با همه دعوا میکنه و پدر مادرم الان سنی ازشون گذشته نمیتونن جلوش وایستن چون هم میزنه میشکونه هم دعوا میکنه خیلی با شدت زیاد، از طرفی وقتی آقا از صبح تا ۱۲ شب که بیرونه با دوستاش خانواده راجع به این باهم دعوا دارن ک هر کدوم میگن تو خوب تربیت نکردی اون میگه ن تو تربیت نکردی ، جفتشون از نظر من مقصرن و همچین چیزی به جا گذاشته ،برای همینه که میگم هیچ آرامشی ندارم تو این خونه، دلم میخواد برم ی جای خیلی دور، الان ذهنم خستس، کم آوردم واقعا خیلی تلاش کردم اما نشد در زندگی با خانوادم نه در زندگی و پیشرفت کاریم، اونجایی که باید نیستم، ۳/۴ ساله گواهی نامه دارم اما چون برادرم دلش میخواد ماشین خوب سوار بشه و اگه به حرفش نمیکردن مارو ماشین میکرد الان ماشین ندارم در صورتی که همون ماشین میتونه دوتا ماشین بشه، هرجا میرم یا اسنپ میگیرم یا پیاده میرم، نا گفته نماند که خانوادمم همینن پدرم که پولشو میده هم هیچ استفاده ای از ماشینش نداره و مادرمم تا سرکار پیاده میره و میاد، زندگی از دست این برادر خیلی سخت شده و رفتم پیش دکتر و بهم گفت افسردگی داری و خلقت پایینه باید دارو مصرف کنی اما تحقیقاتی انجام دادم که دارو های روان درمانی عوارضی داره برای همین تصمیم ندارم که دارو بخورم، طبق چیزایی که بدست آوردم فعالیتمو باشگاهمو مدیتیشن و یوگا و … رو انجام بدم شاید از این کالبد افسردگی بیام بیرون و حداقل مرحله آخر مگه هیچی نتیجه نداد اونوقت قرص بخورم، ذهنم خسته و تمرکز بر روی هیچ چیز ندارم ٫ نا گفته نماند این مدت بیکار نبودم واقعا و نشستم زبان انگلیسی خوندم و میخونم حتی ی تایمی کلاس زبان فرانسوی میرفتم اما ادامه ندادم ، در کنارش پارسال دوره رنگ و مش رو رفتم و چند باری در حد چندتا دانش اموز هم داشتم که بهشون زبان انگلیسی یاد میدادم اما دیگه نشد چون کلاسشون گروهی بود یکی دو نفر گفتن نمیاییم و بهم خورد، احساس میکنم هر راهی که رفتم رو به بن بست رسیدم، از طرفی رنگ مش هم که رفتم هم ریم آسیب میدید هم چون جثه کمی دارم خیلی سخته برام بخوام ساعت ها ایستاده کار کنم، الان تنها کاری که میکنم اینکه زبانو دوباره شروع کردم به ادامه دادن و افزایش دانشم و باشگاه میرم و واقعا حالم نرمال نیست، پارسال این موقع هم اتفاق نابه هنجاری افتاد که باعث شد از اون موقع تا به الان همش کابوس میبینم، حتی به اینکه وارد رابطه بشم هم فکر نمیکنم، چون بهرحال فکر میکنم باید درمان بشم حالم خوب بشه شرایط خانواده درست و استیبل بشه تا بتونم کسی رو وارد زندگیم کنم ، اما نه شرایط درست میشه ن من میتونم با کسی اوکی شم
درود بر شما ، افسردگی همیشه فقط از درون شروع نمیشه. گاهی از محیطی میاد که سالها توش نفس کشیدی. وقتی مدت طولانی در فضای پرتنش زندگی میکنی، مغزت وارد حالت بقا میشه. در این حالت تمرکز کم میشه، انرژی پایین میاد، تصمیم گرفتن سخت میشه و آدم حس میکنه گیر افتاده. این ضعف شخصیت نیست؛ سیستم عصبی خستهست. تو توی یک محیط فرساینده زندگی میکنی. طبیعیه که بدنت و ذهنت واکنش نشون بدن. اینکه هنوز ورزش میری، زبان میخونی، دنبال راهحلی، یعنی بخش سالمت هنوز فعاله. همون بخشیه که قراره نجاتت بده. دارو خوب یا بد مطلق نیست؛ گاهی وقتی مغز بیش از حد خسته شده، دارو فقط کمک میکنه از فاز خاموشی دربیاد. الان شاید نتونی کل شرایط رو عوض کنی، اما میتونی روی قلمروهای کوچیک خودت کار کنی: زمانهای بیرون از خانه، برنامه شخصی، مسیر مستقل، حتی هدفهای کوتاهمدت. حالا چند کار عملی که میتونه کمک کنه: 🔹 ۱. قلمرو شخصی بساز حتی اگر نمیتونی از خانه جدا بشی، برای خودت «مرز زمانی» تعریف کن. ساعت مشخصی بیرون از خانه، کتابخانه، باشگاه یا حتی یک کافه ثابت. مغز باید بدونه جایی هست که تحت کنترل توست. 🔹 ۲. قانون ۴۵ دقیقه وقتی انرژی نداری، بهجای «باید زندگیمو درست کنم»، فقط ۴۵ دقیقه روی یک کار مشخص تمرکز کن. کوچک، قابل اندازهگیری. حس پیشرفت، سوخت مغزه. 🔹 ۳. تخلیه عصبی ورزش فقط برای تناسب اندام نیست. تنشهای جمعشده تو بدن باید تخلیه بشن. پیادهروی تند، تمرین قدرتی یا حتی مشت زدن به کیسه بوکس، سیستم عصبی رو از حالت انقباض درمیاره. 🔹 ۴. قطع مقایسه ذهن در محیط تنشزا، مدام مقایسه میکنه و خودش رو سرزنش میکنه. آگاهانه ورودیهایی که حس ناکافی بودن رو تشدید میکنن کمتر کن. 🔹 ۵. نقشه خروج تدریجی بهجای فکر کردن به «فرار کامل»، یک نقشه ۶ ماهه یا یکساله برای استقلال مالی/تحصیلی طراحی کن. وقتی مغز آیندهی قابل تصور ببینه، امید برمیگرده. تو به بنبست نرسیدی. تو در یک محیط سختی که انرژیتو میگیره. این فرق داره. اما يك نكته مهم: وقتى افسردكَى طولانى شده، خواب بههم ريخته، تمركز شديداً پايين اومده يا افكار نااميدكننده مداوم هست، حتماً ازيك متخصص كمك بكَير. روان درمانكَر و در صورت نياز روانيزشك متونن دقيقتر ارزيابى كنن كه آيا دارو لازم هست يانه. كمك كَرفتن ضعف نيست؛ مسئوليت پذيريه.
نظرات
دیدگاهتان را بنویسید